|
در صاعقه ی خشم نمایان شده بودی
ای کاش همان لحظه پشیمان شده بودی
یک باغ پر از عاطفه در خاطره هامان
مجذوب گل خسته ی گلدان شده بودی
می خواستی از قله ی خورشید بگویی
وقتی که اسیر شب زندان شده بودی
آن روز ترا پشت همان پنجره دیدم
افسوس چرا یک شبه ویران شده بودی
با شوق بهار آمدم و دیدمت اما
سیلی زده ی دست زمستان شده بودی
صد خرقه عوض کردی و سودی نگرفتی
ای کاش که یک بار مسلمان شده بودی...!
* * * * * * * *
سلام به همه...
بالاخره بعد از مدت زمان نه چندان طویلی برگشتم
جا داره از دوست خوبمون قلم فرانسه یه تشکر ویژه داشته باشم
که نوشته هاشون انگیزه ای بود برای آپ کردن لاگ...
دوست عزیز قلم ما بازار مشترکه ولی انصافا قلم شما اصل فرانسه هست!!!
صریح و شفاف و گیرا
برای اولین دوست وبلاگی و خوبمون که هیچ وقت ما رو فراموش نکردن

گفتی ام : شعری بخوان!
گفتم : صدایم سوخته!
...نی بزن داغ مرا!
گفتم : که نایم سوخته!
مثل سروی سوخته مخروطی از خاکسترم!
آسمان! آرام تر! سر تا به پایم سوخته!
مثل یک جنگل که در کام حریقی بال ریخت!
آری امشب ابتدا تا انتهایم سوخته!
سجده بردم شعله در حجم دهانم موج زد!
باز هم سجاده در هرم دعایم سوخته!
می تپد یک آسمان پرواز در چشمان من!
جرأت پرواز دارم بالهایم سوخته!
داغ چشمان شما را شعله شعله نی زدم!
راستی!دلهایتان آیا برایم سوخته؟!
کلیک کنید
پشیمون نمی شید ... از هر دری سخنی ! یکی از وبلاگ هایی که من به شخصه توصیه میکنم مطالبش رو از دست ندید
در آخر برای همه آرزوی بهترین ها رو دارم ...
آرزوی عزت نفس و شرافت اگرچه تو این دوره زمونه این کلمه ها غریبه شدن...
تا بعد...
|